خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
|
آنکس که بداند و بداند که بداند |
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
«امت فاکس» نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین بار در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ... وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:
«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي ميشوند؟!»
مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»
سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.
اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!
در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...
کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد
۱. زیبایی را دوست بدار. زیبایی سایه ی خداوند است بر کائنات.
۲. هیچ هنری بی خدا نیست. کار تو تائید خداست. چرا که تو نیز مانند او می آفرینی، حتی اگر دوستار خدا نباشی.
۳. با زیبایی احساسات خود را تحریک مکن. زیبایی را طعام طبیعی احساسات خود کن.
۴. زیبایی را بهانه ی هرزگی و بطالت مساز. زیبایی تمرینی خدایی است.
۵. زیبایی را در هفته بازارها مجو و او را بدانجاها مبر. زیبایی دوشیزه است، فاحشه ی بازارها نیست.
۶. زیبایی باید ترانه ی تو باشد، برخاسته از دلت. باید تو را تابان و پاک بگرداند.
۷. زیبایی شفقت نیز هست، تسلی بخش دل آدمیان.
۸. اثر خود را چون کودک خود به جهان آر. با خونی از هزاران روز.
۹. زیبایی افیون خواب آور نیست، زیبایی شرابی اصیل است که درونت را بیدار می کند چندان که از جنسیت خویش درگذری، دیگر هنرمند نخواهی بود.
۱۰.شرمسار هر اثر خود باش. چرا که به پای رویای تو نمی رسد.
ده فرمان هنرمند از
گابریلا میسترال
تو زندگی...
منتظر باش اما معطل نباش،
تحمل کن اما توقف نکن،
قاطع باش اما لجباز نباش،
صریح باش اما گستاخ نباش،
بگو آره اما نگو حتما،
بگو نه اما نگو اصلا.
جمله ای گو که در لحظات غم شاد و در لحظات شادی غمگینمان سازد.
درویش گفت:
این نیز بگذرد...
یکی برای خودت،
یکی برای دیگران.
برای خودت زندگی کن.
برای دیگری زندگی باش
زرتشت : مراقب افكارت باش كه عقايدت مي شوند . مراقب عقايدت باش كه رفتارت مي شوند .مراقب رفتارت باش كه عادتت مي شوند .مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شوند .مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شوند ...
تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند دیوانگان هزار بار خندیده اند!!!
![]()
پس... بخند...ببخش...فراموش کن!
دلم براي کسي تنگ است كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد و پري دلم را با وجود خود خالي.
دلم براي کسي تنگ است کسي که بي من ماند،
کسي که با من نيست...
قلب آینه شکسته
کوچه ها در خلوت شب
پنجره ها همه بسته
آسمان خاکستری رنگ
بغض باران در نگاهش
خنجری در سینه دارد
توده ابر سیاهش
بی تو من از نسل
بارانم بارانم بارانم
چون ابر بهارانم
گریانم گریانم گریانم
بی تو من با چشم گریان
سیل غم برد آشیانم
خواب سرخ بوسه هایت می نشیند بر لبانم
بی تو من از نسل
بارانم بارانم بارانم
چون ابر بهارانم
گریانم گریانم گریانم
بی تو من با چشم گریان
سیل غم برد آشیانم
خواب سرخ بوسه هایت می نشیند بر لبانم...
از تنفر متنفر باش و به مهرباني مهر بورز ....ا
با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش .... ا
ا(( زرتشت ))ا
گر نتوانی شوی مهتاب لااقل ان کرمک شبتاب باش باشد
که نه به اختیار امدیم نه با رغبت می مانیم و نه با رضایت میرویم
در این گوی سر به هوا هیچ چیز مال هیچ کس نیست و هیچ تکیه گاهی نمی تواند پناهگاهی گردد
می ماند ناب ترین و عمیق ترین حس زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن
که شاید باعث فراموشی رنج عظیم بودن گردد...
دوست خوب مانند چتري است که در روزهاي باراني همراه شما است!
امروز نور را شنيدم !
پس مي توان ؛
سايه ها و رنگ ها را هم شنيد
مي توان حتي عطر گل ها ؛ شكوه درختان
و طعم تك تك ميوه ها را هم شنيد
مي توان چهره ؛ نگاه ؛ عشق انسانها را شنيد ؛
مي توان صلح را ؛ دوستي را ؛ مهر را ...... ديد. حس كرد . لمس كرد.
هركس در زندگي چيزي را ترسيم مي كند؛
كه گويي
آنرا قبل از تولد شنيده است.
همه همصدايند،
يا بهتر بگويم:
مقصد يكي است.
دنیا كوچك است و پرواز پرندگان بزرگ
هر چه عميق تر باشد آرام تر است...
بساط عشق برپا مي شود وقتي تو می آيي.
نه تنها خاطر دلها شود آشفته از زلفت،
چه غوغايي به دنيا مي شود وقتي که مي آيي
تلخي غمي که مي گذرد را به خاطر شيريني لحظه هايي که مي آيد،
سختي فراق را به اميد وصال،
و درد رنج رسيدن به معشوق را فقط به خاطر عشق پذيرا هستم.
عکس رخساره ي ماهش را داد ...
گفتمش همدم شبهايم کو ؟
تاري اززلف سياهش راداد ...
وقت رفتن همه روميبوسيد،
به من ازدور نگاهش راداد ...
يادگاري به همه داد و به من...
انتظار سرراهش را داد
وفا آن است که نامت را هميشه روي لب دارم.
كه متوجه شويم...
كسي كه به او اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است!
